خرید بک لینک
نیکانی قندی ۳۷هفته ای میشود.. پسرکم امروز چهارشنبه ۳۰فروردین هستن و ۳۷هفته و دو روزه شدی جونکم..عشق دلم روز یکشنبه ۲۷ام که ۳۶هفته و ۶روز بودی رفتم پیش دکتر ملکی سونو انجام دادم و گفت پسرک قندیمون ۲۴۰۰شده..قربوون پسر قوی خودم برم که یه روزی نخودکی بودی جونم..عشقکم نفسم پسرکم دکتر گفت که سر پا وایسادی تا سرت رو توی نزدیکترین فاصله به قلبم تا آخرین لحظه بذاری..قلب مامانی دکتر هدایت برام تاریخ نهم اردیبهشت رو برای سزارین انتخاب کرده ..عشششقکم چیزی نمونده فقط نه روز دیگه جیگرکم. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:33 توسط حدیث |

برچسب: نیکانی,قندی,۳۷هفته,میشود, نویسنده: پرهام رحمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:10

نیکان جونم ۵۴روزه میشه پسرکم ۵۴رو از تولدت میگذره...الان نزدیک یه ماهه که نتونستم برات چیزی تو وبلاگت بنویسم...کولیکت واقعا اذیتت میکنه و خیلی وقتها شبها بیداری و گریه میکنی...عزیز جونم عروسک دلبندم روزها نیییلی زود میگذرن...الان دیگه سرت رو راحت میچرخونی و زبون در میاری و میخندی برامون...عزیز جونمـ من رو که خیلی خوب میشناسی وبا نگاهت دنبالم میکنی..عششششقکم خیییلی دوستت دارم. + نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 16:44 توسط حدیث |

برچسب: نیکان,جونم,۵۴روزه,میشه, نویسنده: پرهام رحمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:10

شیرینک ۱۰هفته ای سلااااام شیرینک قندیم...مامان جونم ۱۰هفته از تولدت گذشته...عزیز جونم تو این مدت خنده های زیبات حسااابی ما رو خندونده و دیدن گریه هات برامون عذاب آور بود...کوچولوی نازم بهترین لذت دنیا رو وقتی میبرم که بغلت میکنم..نفسکم تو بغلم وقتی آروم میشی احساس میکنم که دنیا رو دارم...قشنگکم شبها گاه و بیگاه فقط بیدارم و صدای نفست رو گوش میدم...عشق کوچولوی من واکسن دو ماهگیتم زدی و مونده ختنه کردنت...نفس مامانی خیییلی این روزها صداهای ملووسی از خودت در میاری و دقت میکنی به اطرافت..جیییگرکم عاااشقتم نفسی. + نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 3:13 توسط حدیث |

برچسب: شیرینک,۱۰هفته, نویسنده: پرهام رحمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:10

پسر مامانی و تابستان ۹۶ جون جونی مامانی الان داریم مرداد ماه رو رد میکنیم..قندون طلام ختنه شدی و واکسن دو ماهگیتم زدی..جان جانانم نزدیک سه هفته طول کشید تا حلقه ختنه ات افتاد...پسرکم تو این مدت خیلی چیزهای جالب یاد گرفتی...بیشتر توجه میکنی و برامون با خنده های نازت دلبری میکنی..با دستات جغجغه رو میگیری و تکون میدی...شیرینکم عاشق کتاب و داستان شدی...داری کم کم تلوزیون رو میشناسی و یاد گرفتی تو تلوزیون چیزهای جالب نشون میده و حتی به تلوزیون خاموشم زل میزنی...قندون طلام داری تلاش میکنی بری سر شکم بخوابی جون دلم...عااااشقتم آدم کوچولوی من...عروووسکم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت

برچسب: پسر,مامانی,تابستان, نویسنده: پرهام رحمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:10

صفحه بندی